دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
حلول ماه مبارک رجب را تبریک میگویم ماه رجب ماه توبه است در این ماه بسیار استغفار کنید التماس دعا
نوشته شده توسط امیرشیرخدایی در ساعت 14:4 |
لینک
|
جمعه بیست و دوم تیر 1386
روز سینما مبارک
نوشته شده توسط امیرشیرخدایی در ساعت 17:43 |
لینک
|
جمعه بیست و دوم تیر 1386
سینما نه به معنای یك چهار دیواری و یك پرده ی نقره ای و یك دسته نور. سینما به مثابه ی یك هنر، یك صنعت، هنر صنعت سینما.
21 شهریور روز سینماست و من به بهانه ی این روز بزرگ می خواهم از فیلمی بگویم كه درباره ی سینماست. از « سینما پارادیزو »!
« سینما پارادیزو »، شاهكار جوزپه تورناتوره، محصول 1988 ایتالیا و فرانسه.
فیلم با یك فلاش بك آغاز می شود. خبر مرگ آلفردو را به سالواتوره كارگردان معروف می دهند و او با این خبر به دوران كودكی خویش پرتاب می شود.
سالواتوره ی كوچك كه او را توتو صدا می زنند، دیوانه وار عاشق سینماست. پاتوغ هر روزه ی او آپاراتخانه ی سینما پارادیزوست و دوست همیشگی او آپاراتچی سینما،آلفردو.
« سینما پارادیزو » مملو از تماشاچی است. تماشاچیانی كه با دیدن آدم های متحرك بر روی پرده به وجد می آیند و غوغایی بر پا می كنند.
صحنه های ابتدایی فیلم به شدت نوستالژیك است ،اما نه برای ما.برای ما كه از وقتی خودمان را شناختیم پدرانمان دستمان را گرفتند و ما را با سینما آشنا كردند آن صحنه ها شاید جالب باشد، اما هیچ خاطره ای را در ما زنده نمی كند.
در عوض این صحنه ها برای پدران ما به شدت خاطره انگیز است. آنها كه برای دیدن یك فیلم مسافت های طولانی را پیاده طی می كردند و یك قران، دو زار پول توجیبی شان را خرج سینما می كردند و وقتی كه به خانه می رسیدند یك كتك مفصل نوش جان می كردند. ما چه نسل خوشبختی بوده ایم كه نه تنها كتك به ما نزده اند بلكه پس از خروج از سینما با یك ساندویچ، كیفمان را تكمیل كرده اند.
توتو به تدریج اصول كار با آپارات را از آلفردوی مهربان می آموزد تا چند وقت بعد كه آلفردو در سانحه آتش گرفتن سینما چشمانش را از دست می دهد، توتو تنها كسی باشد كه شایستگی جانشینی او را داشته باشد، هر چند هنوز كودكی ماجراجو است.
در ادامه فیلم، سالهای جوانی سالواتوره را به تصویر می كشد.حال سالواتوره جوانی خوش سیما شده است. او یك دوربین هشت میلیمتری برای خودش دست و پا كرده است و با آن به اولین تجربه های فیلمبرداری خود می پردازد.
در یكی از این تجربه ها دختری درست در وسط قاب تصویر او می ایستد. سالواتوره به فیلمبرداری از او ادامه می دهد. دخترك تقریبا شانزده ساله است و چهره ای شیرین و ساده و چشمانی آبی دارد.سالواتوره با دوربینش،بی اراده حركات دخترك را دنبال می كند.
دختر از كنار سالواتوره می گذرد و لحظه ای به او نگاه می كند، گویی سعی می كند دریابد كه سالواتوره آن وسیله ی عجیب و غریبش را به كدام سو نشانه رفته است. سالواتوره با شیفتگی لبخند می زند.
آری، سالواتوره به همین راحتی عاشق می شود. سینمایی كه تمام عشق سالواتوره است یك عشق دیگر نیز به او هدیه می كند. عشق النا زندگی سالواتوره ی جوان را از این رو به آن رو می كند.
یكی از صحنه های به یاد ماندنی فیلم، صحنه ای است كه الفردوی نابینا در كنار سالواتوره نشسته است و سالواتوره در سكوت به تماشای فیلم هایی كه از النا گرفته است نشسته است:
آلفردو چیزی غریب در سكوت سالواتوره احساس می كند.
آلفردو: حالا چی داری می بینی؟ چرا ساكت شدی؟
سالواتوره: هیچی، هیچی نیست. همه اش اوت آو فوكوسه.
آلفردو: [لبخند می زند] تصویر یك زنه؟... راستشو بگو ...
سالواتوره، مردد و شرمگین، نمی داند چه بگوید. نگاهی مهربانانه از پشت عینك تیره ی آلفردو زبانه می كشد. او آَشكارا موضوع را دریافته و زمزمه می كند.
آلفردو: اون یك زنه!
سالواتوره آهی می كشد و ناچار است بپذیرد.
سالواتوره: آره، دختریه كه توی ایستگاه دیدمش.
آلفردو: چه شكلیه؟ چه شكلیه؟
در حالی كه تصویرهای دیگری از النا ظاهر می شود، او درباره اش توضیح می دهد، آن گونه كه یك عاشق می تواند.
آلفردو: آه! عشق ... عشق ... چه رازی است این عشق!
عشق ... عشقی كه آلفردو مانع به سرانجامش رسیدنش می شود. آلفردو با رفتار خود سالواتوره را به سوی آینده ای روشن هدایت می كند. سالواتوره كه از النا ناامید شده است به رم می رود تا آینده اش را به تنهایی بسازد.
چند سال بعد آلفردو كارگردانی مشهور شده است. مرگ آلفردو باعث می شود او بار دیگر به زادگاهش بازگردد و خاطرات قدیمی اش مجددا زنده شود. اینك اما « سینما پارادیزو » تبدیل به مخروبه ای شده است .
تلویزیون و ویدئو سینما را از سكه انداخته اند و سینما پارادیزو را خراب می كنند تا بجایش پاركینگ بسازند. سالواتوره النا را مجددا می یابد. النایی كه مدتهاست ازدواج كرده است، ولی او نیز هرگز سالواتوره را از یاد نبرده است.
در سكانش پایانی فیلم سالواتوره در سالن كوچك نمایش استودیو تنهاست. چراغ ها خاموش می شوند و نوری از درون سوراخ آپاراتخانه می درخشد و پرده روشن می شود. بهت و لذتی شدید ناگهان سالواتوره را فرا می گیرد.
این ها همان صحنه های عاشقانه ای است كه آلفردو - وقتی او بچه بود - از فیلم ها بریده و برای او نگه داشته است. صحنه ها یكی پس از دیگری، بی قاعده و برخی حتی وارونه، به هم چسبیده شده اند. فصلی از سینما در چند تكه فیلم چند ثانیه ای، خلاصه شده است: رژه ای عجیب، تاثیرگذار و حسرت بر انگیز.
سالواتوره كه سخت تكان خورده، به گریه می افتد، اما در حالی كه قطره های اشك در چشمانش می درخشد، لبخند می زند. برروی پرده صحنه ی عاشقانه ی دیگری دیده می شود كه می تواند پایانی خوش برای یك فیلم باشد، و كلماتی با حروف قدیمی ظاهر می شود: « پایان ».
اگر ذره ای دوستدار سینما هستی، « سینما پارادیزو » را از زیر سنگ هم كه شده پیدا كن و ببین، فیلمی كه دیدنش برای تمامی عاشقان سینما یك ضرورت است.
روز سینما مبارك!
منبع: اختصاصی سی نت
نوشته شده توسط امیرشیرخدایی در ساعت 17:13 |
لینک
|
چهارشنبه بیستم تیر 1386
|
 |
جایی از امین حیایی خواندم که گفته بود : «در زمانی که من دچار افسردگی شدید بودم و نتوانسته بودم بجای محمدرضا فروتن در فیلم قرمز ساخته ی فریدون جیرانی بازی کنم ٬ نیلوفر از خانواده اش در خارج از کشور جدا شد و به ایران آمد تا در کنار من باشد » ٬شما متولد ایران هستید ؟ متولد ایران هستم ، مدتی در خارج از کشور زندگی می کردم که فکر نکنم آنقدر بر روی زندگی ام تاثیر داشته باشد .
متولد چه سالی هستید ؟ ۱۳۵۱
قبل از اینکه با امین حیایی آشنا بشین ٬ علاقه خاصی به سینما داشتید ؟ نه اصلا هیچ علاقه ای به سینما نداشتم ٬ حتی شاید باور نکنین که من اصلا فیلم هم نگاه نمی کردم .
سریال روزگار جوانی اولین کار شما بود و فیلم مونس دومین کار بازیگری شما ٬ در هر دو با امین حیایی همبازی بودید و در آن زمان ازدواج هم نکرده بودید امین در آن زمان هم به شما کمک می کرد ؟ در آن زمان من و امین نامزد بودیم ٬ بله خیلی کمکم می کرد .
سر فیلم « بوی بهشت » با امین ازدواج کردید درسته ؟ بله ٬ حتی در تیتراژ بوی بهشت هم بجای نیلوفر خوش خلق ٬ نیلوفر حیایی نوشته شد ( ! )
۳ کار اول ضعیف شما برای نابود شدن هر بازیگری کافی است فیلمهای ضعیف مونس ٬ مانی و ندا و بوی بهشت که اتفاقا هر سه نیز در یک سال تولید شدند ( سال ۱۳۷۹ ) و جالب این است که شما پس از فیلم بوی بهشت تا ۴ سال هم بازی نکردید ( ! ) اما با وجود این شرایط در سال ۱۳۸۴ با بازی در فیلم به آهستگی و معرفی دوباره شما به تماشاگران ٬ نه تنها از یاد آنها نرفته بودید بلکه هیچ کس هم باور نمی کرد که نیلوفر خوش خلق ۴ سال است بر پرده سینما دیده نشده است ٬ قبول دارید این باقی ماندن شما به عنوان بازیگر در سینما فقط و فقط بدلیل وجود شخصی به نام امین حیایی است ؟ ۱۰۰٪ قبول دارم حرف شما را .
در پشت صحنه فیلم های امین همراه او سر صحنه فیلمبرداری می روید و جایی گفته بودید که این حضور خیلی برای یک بازیگر موثر است . این موثر بودن از دیدن نوع بازی امین حیایی است یا طرز برخورد او با دیگر افراد ؟ هر دو ٬ هر بار حضور در پشت صحنه فیلم های امین برای من خیلی موثر است از هر دو جهت ٬ این حضور می تونه هم در بازی تاثیر بگذارد و هم در اخلاق . اخلاق یکی از اساسی ترین ویژگی های یک هنرمند است .
هنگام بازی سراغ نقش های مشابه که قبلا توسط افراد دیگری بازی شده هم میرید ؟ حتما نه اما فیلم زیاد میبینم .
از کسی شنیدم که قبل از شروع فیلمبرداری امین حیایی یک بار نقش شما را برایتان اجرا می کند و شما سعی می کنید مشابه امین حیایی بازی کنید این درست است ؟ همیشه نه ٬ اما وقتی امین کارش سبک باشد این کار را برای من انجام میدهد .
یکی از فیلم های موفق در کارنامه شما فیلم آتش بس است ٬ لاله ( نیلوفر خوش خلق ) در آتش بس قرار بود با حرف ها و کارهایش باعث به هم ریختگی وضع زندگی سایه و همسرش شود اما این اتفاق فقط در ۱ مورد ( جریان کتابخانه رفتن سایه نیازی ) روی می دهد . نقش به آن شکل که باید در می آمد در نیامد یا از ابتدا قرار بود چنین باشد ؟ من کارهای خانم میلانی را خیلی دوست دارم اما نقش سایه از ابتدا نقش کم رنگی بود شاید حذف چند پلان مربوط به این نقش باعث کم رنگ تر شدن این نقش شد . آدم در هر جایی نباید دیده شود . اما نقش سایه دیده شد چون تعداد بازیگران کار کم بود .
امین کارهای طنز زیادی را بازی کرده با توجه به این مسئله در اولین تجربه طنز شما ( اگه می تونی منو بگیر ) چه کمکی به شما کرد ؟ امین در آن زمان که ما فیلمبرداری را شروع کردیم خودش سر فیلمبرداری بود و من بدون کمک امین این فیلم را بازی کردم .
نیلوفر خوش خلق خیلی کم مصاحبه می کند اما در جایی گفته بود معیار انتخاب فیلم برای من نقش های خاص و متفاوت است و با ۴ سال بازی نکردن این مساله را ثابت کرد ٬ اما فیلم اگه می تونی منو بگیر نه خاص است و نه متفاوت ٬ چرا بازی در چنین کاری را قبول کردید ؟ کار طنز بود و می خواستم یک کار طنز هم در کارنامه ام داشته باشم . فضای کار را هم خیلی دوست داشتم .
" چند روز بعد " به کارگردانی نیکی کریمی آخرین کار سینمایی شما در مقام بازیگر است ٬ کار با نیکی کریمی را چطور دیدید ؟ به نظرم نیکی کریمی کسی است که هم بازیگر بسیار خوبی است هم به واسطه بازیگری بسیار خوبش بزودی یکی از بهترین کارگردان های سینمای ایران هم می شود ٬ همان طور که در " چند روز بعد" در مقام کارگردانی بسیار خوش درخشیده است .
کار آینده ؟ فیلمی است به کارگردانی فرهاد نجفی و به اسم حرکت اول .
علت کم کاری ؟ کم کار نیستم ٬ چند کار پشت سر هم انجام دادم و با هم اکران شدند .
صمیمی ترین دوست شما در بین هنرمندان چه کسی است ؟ سحر ولدبیگی .
نظرتون درباره CD های قاچاق چیه ٬ به نظرم بیشترین لطمه را به فیلم " اگه می تونی منو بگیر" زد ٬ نظز شما چیه ؟ وارد این مساله نمی شوم اما خیلی به سینما ضربه میزند . مصاحبه از:((امیر کاظمی))
|
نوشته شده توسط امیرشیرخدایی در ساعت 19:36 |
لینک
|
چهارشنبه بیستم تیر 1386
|
 |
امیر کاظمی : فیلمبرداری « توفیق اجباری » سیزدهمین ساخته ی محمد حسین لطیفی در بزرگراه یادگار امام تهران ادامه دارد . تاکنون بیش از ۷۰ درصد از فیلمبرداری به اتمام رسیده است . یکی از نکات جالب جدیدترین ساخته ی کارگردان فیلم « روز سوم » ٬ فیلمبرداری در خانه ی واقعی محمدرضا گلزار است . فیلمبرداری بخش های مربوط به منزل شخصی محمدرضا گلزار در تاریخ سه شنبه ۱۲ تیرماه به پایان رسید ٬ پس از آن گروه در خیابان شریعتی و پاسداران مشغول فیلمبرداری شدند ٬ هم اکنون نیز فیلمبرداری در بزرگراه یادگار امام تهران ادامه دارد . بازیگرانی همچون محمدرضا گلزار ، رضا عطاران ، باران كوثري ، بهاره رهنما ، نيوشا ضيغمي ، مجيد ياسر ، ليلا عباسي و نعيمه نظام دوست در مقابل دوربین کارگردان فیلم « عینک دودی » به ایفای نقش می پردازند . گروه همچنان نیز شب کار هستند . لوکیشن بعدی « توفیق اجباری » اتوبان نیایش است . تهیه کنندگی این کار بر عهده سید کمال طباطبایی است . .«توفیق اجباری» داستان بازیگری با نام رضا گلزار است که از همسر خود جدا شده است ٬ رضا و همسرش یکدیگر را دوست دارند اما برخی ارتباطات رضا باعث نارضایتی همسرش از او می شود . پیش از این قرار بود چند سکانس از توفیق اجباری در شمال کشور فیلمبرداری شود که فعلا تصمیم خاصی برای فیلمبرداری این سکانس ها گرفته نشده است . دیگر عوامل فیلم عبارتند از : كارگردان: محمدحسين لطيفي ، مديرفيلمبرداري: محمدرضا سكوت ، صدابردار: سيامك نيازي ، طراحي صحنه و لباس: محسن نوروزي ، طراح چهرهپردازي: محسن بابايي ، مدير توليد: مجيد ياسر
|
نوشته شده توسط امیرشیرخدایی در ساعت 19:21 |
لینک
|
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
نوشته شده توسط امیرشیرخدایی در ساعت 10:29 |
لینک
|
یکشنبه دهم تیر 1386
شنيده شده كه مدتی است فردی با نام جعلي پوریا پورسرخ و با صدای کاملاً مشابه، بهوسیله یک شماره تلفن همراه تالیا و یک سایت اینترنتی، با طرفداران پوریا پورسرخ بازیگر ٬ ارتباط برقرار کرده و آنها را فریب ميدهد. روز دوشنبه ۴ تیر پوریا پورسرخ به مناسبت روز تولدش در دفتر یکی از نشریات حاضر شد و به صورت تلفنی با طرفداران خود صحبت کرد، و این صحبتهاي تلفنی باعث فاش شدن بخشي از اين مسائل شد . پورسرخ در همین رابطه به خبرنگار سايت سينماي ما گفت: « مدتی است که یک سایت اینترنتی با عنوان هواداران پوریا پورسرخ شروع به فعالیت کرده است . فردی به وسیله این سایت با برخی از دوستان عزیزم با آی دی porya_porsorkh و به نام من گفت و گو می کند.»
پورسرخ در باره شماره تالیا و صدای بسیار مشابه به خودش گفت : «بله! متاسفانه شخصي با یک شماره تلفن تالیا با نام پوریا پورسرخ با طرفداران من صحبت می کند و جالب است بدانید ده ها هدیه مثل لباس و ادکلن های گران قیمت نیز به عنوان پوریا پورسرخ از طرفداران من گرفته است! وقتی چند تن از هواداران خوب من در دفتر مجله پرسیدند که این هدایايشان به دست من رسیده یا نه ٬ تازه از وجود يك صندوق پستی برای ارسال هدیه به من خبردار شدم و حسابي جا خوردم. بعد از پیگری زياد متوجه شدیم که این صندوق پستی متعلق به همین دارنده شماره تلفن تالیا است و به همين دليل قصد دارم این موضوع را با شدت پیگیری کنم .»
بنا به گزارش خبرنگار سايت سينماي ما، گويا این دارنده شماره تالیا، با نام اصلی « امیر ـ م »، پیش از این با نامهای محمدرضا گلزار ٬ بنیامین بهادری ٬ مهدی سلوکی ٬ فرزاد فرزین و حسام نواب صفوی و با تقلید صداي آنها با طرفداران این هنرمندان صحبت می کرده است . گويا شیوه کار این فرد بدین ترتيب است که خود را مدیر برنامه این افراد معرفی می کرده و با تعیین ساعت و وقت قبلي و تقلید صدا، طرفداران بازيگران و هنرمندان ديگر را فریب می داده است.
اين موضوع ميتواند يك هشدار جدي باشد؛ به همه آنها كه از روي سادگي و به دليل علاقه به چهرههاي مشهور، به دام اين قبيل سوءاستفادهها ميافتند و شايد زندگيشان به خطر بيفتد. اميدواريم كه اين جور اطلاعرسانيها بتواند تا حدودي زمينه اين كلاهبرداريهاي آشكار در سينما را كمتر كند.
شماره تلفن و نام كامل اين شخص در دفتر سايت محفوظ است و اميدواريم با درج اين خبر ديگر اثري از اين شماره تلفن و اين بازيگران جعلي و سوءاستفادههاي احتمالي بعدي باقي نماند.
منبع خبر : سينماي ما
نوشته شده توسط امیرشیرخدایی در ساعت 19:27 |
لینک
|
پنجشنبه هفتم تیر 1386
|
|
مي شود عبور كرد و سايه اي شد/ سما بابايي- مي گويد «اينجا كه ايستاده ام ، انگار دنياي اطرافم سفيد است و سياه . اينجا در نگاهم سايه هايي ، سايه به سايه بر هم افتاده اند و من و آنچه مي بينم را غرق در ابهام كرده است . اينجا لكه هاي سياهي بر سفيدي، برشفافيت شيشه وار اصل اصل دنيايم با همه آنچه در آن است ،نقش بسته اند و سايه هايي در پس ذهن ثبت كننده ام باقي مانده اند كه انگار همه آن اصل اصل ساده و شفاف ، سايه اي بيش نبوده است .» عكس هاي زهرا امير ابراهيمي نيز پر از سايه است . تصوير نگاتيوها انگار اصلي است كه در نگاه به هر عكس مي شود به خاطر آوردش . اين آدم هاي روي شيشه چقدر تنهايند و پر از ابهام . در اين نمايشگاه براي اولين بار عكس ها روي شيشه ها چاپ شده اند . اين بار شيشه ها ،عكس ها را قاب نگرفته كه خود بر آنها نقش بسته اند با سايه هاي درهم و ابهامي غريب و تو نمي داني از كجا مي آيد اين همه پرسش ...
چاپ عكس بر روي شيشه براي اولين بار در نمايشگاه شما انجام شده است ، درباره اين اتفاق توضيح دهيد ؟ فكر نمي كردم كه چاپ عكس روي شيشه اتفاق تازه اي باشد. من از يك سال پيش روي "لايت باكس" كار مي كردم و تصميم داشتم آنان را سياه و سفيد نمايش دهم ،اما به اين نتيجه رسيدم كه قبل از تمركز روي اين دو رنگ ، بايد كار ديگري انجام دهم و اتفاقا اين تصميم خيلي اتفاقي شكل گرفت و از آنجا كه الگويي نداشتم ،شروع به اتود زدن گرفتم و طي اين پروسه ،روي اندام آدم ها و پرتره ها تست زدم ، بعد متوجه شدم صورت سياه و خاكستري در نگاتيو شكل ديگري در مي آيد كه چندان مطلوب نيست . به هر حال اين شكل را ادامه داده و سعي كردم بيشتر روي فضاها كار كنم تا به نقطه اي رسيدم كه هم اكنون در نمايشگاه مشاهده مي شود . البته در اين عكس ها برايم اهميت زيادي داشت تا زندگي در جريان باشد . از طرفي مي خواستم كه چهارچوب عكس از چاپ روي كاغذ خارج شود و در اين ميان هدف اوليه ام شيشه بود ، البته نگران بودم رنگ هاي سياه و خاكستري روي شيشه جواب ندهند ،به خصوص آنكه اين تجربه تا كنون اتفاق نيفتاده بود و يافتن فردي كه در چاپ اين نوع كار تخصص داشته باشد ،بسيار مشكل بود ، اگرچه اولين تست روي شيشه قابل اعتنا شد و بعد من به فكر درست كردن يك قاب براي آنها افتادم و اندك اندك در فرايند كار به اين نتيجه رسيدم كه سايه هايي در عكس ها به وجود آورم . مجموع فضاي نگاتيو ،قرار گرفتن آن روي شيشه و سايه اي از حضور اين فضا ،آن چيزي را پديد آورد كه هم اكنون در نمايشگاه ديده مي شود ،اگر چه سايه ها روي عكس چاپ شده روي شيشه شكل نگرفت و قرار دادن يك بك راند سفيد پشت عكس به ايجاد آن كمك كرد و توانست كنتراست مورد نظرم را در رنگ هاي سفيد و خاكستري به وجود آورد . در اين ميان "نور" نيز در ايجاد سايه ها از اهميت بسياري برخوردار است .
چقدر مي توانآنچه در اين نمايشگاه عرضه شده است را عكس دانست ؟ بيشتر به نظر مي رسد كه بايد نام " آرت " بر روي آنان گذاشت . اتفاقا خيلي ها به من انتقاد كردند كه چرا نام اين نمايشگاه را "عكس " گذاشته ام ، اما از نظر من آنچه دراين نمايشگاه وجود دارد ،عكس است ،چرا كه از طريق يك پروسه عكاسي شكل گرفته و تنها به جاي كاغذ بر روي شيشه چاپ شده اند ،با اين حساب نمي توانند چيزي جز عكس باشند . اسم اين نمايشگاه را نمي توانم " ديجيتال آرت "،"باكس " ،"لايت باكس " و يا هر چيز ديگري دانست . از طرفي در اوايل تاريخ عكاسي ، روي شيشه موريسيون ريخته مي شده و روي آن چاپ مي شده است و فكر مي كنم مي توان اين نمايشگاه را بازگشت به تاريخ عكاسي قلمداد كرد .
براي گرفتن اين عكس ها از دوربين آنولوگ بهره گرفته ايد يا ديجيتال ؟ من چندان آنالوگ كار نكرده ام و از آغاز فعاليت حرفه اي ام ، با دوربين ديجيتال عكاسي كرده ام ،اما در اين نمايشگاه نوع دوربين تفاوت چنداني در اصل كار نداشت ، چون نگاتيو به همان شكل چاپ شده است . اگر اتفاقي هم افتاده و دستي بر آن برده ام ،كاملا با رعايت محدوده اي بوده كه اگر با دوربين آنالوگ كار مي كردم . خيلي از دوستانم به من پيشنهاد مي دادند كه فضاي مورد نظرم را با فتوشاپ ايجاد كنم ،اما براي من اهميت داشت همان اتفاقي كه در طبيعت مي افتد ،در اين عكس ها رخ دهد و من فقط در سفيدي و سياهي آنها تغيير ايجاد كنم .
در تمام اين عكس ها "سايه " وجود دارد ، حتي به نظر مي رسد كه دو بعدي شدن آدم ها و تبديل رنگ سياه به سفيد هم در جهت تقويت سايه هاي موجود در عكس ها باشد ، اصرار به اين مساله خودخواسته بود ؟ قطعا . من مي خواستم كه كليه عكس هايم همراه با سايه باشد . در اين ميان فضايي كه مي خواستم شكل نمي گرفت ،اما قاب چهار سانتي اي كه براي آنان انتخاب كردم ،اين فضا را در اختيارم گذاشت و آنچه حاصل شده كاملا حسي است كه من داشتم و مي خواستم كه تجلي داشته باشد . در اين عكس ها حسي كه از سايه بودن نگاتيو به وجود مي آيد ،باعث ايجاد سايه اي ديگر مي شود ،يعني حسي دروني و در عين حال تكنيكال .
و با اين حساب ابهامي هم كه در آثار وجود دارد ، نيز عمدي بوده است ؟ بله ،ايجاد اين ابهام كاملا عمدي بود . ترجيح مي دادم كسي كه از اين نمايشگاه ديدن مي كند ، جلوي هر اثر چند لحظه اي ايستاده و تامل كند تا به فضايي كه من مي خواستم ، برسد . بخشي از قاب كردن آثار هم به اين خاطر بود كه كارم را از فضاي ديوار و گالري جدا كنم . برايم واقعا مهم بود فضاي عكس ها از هر چيزي جدا باشد.
در بيشتر عكس هاي اين نمايشگاه يك انسان وجود دارد ، انساني كه به نظر مي رسد بسيار تنهاست ، اين روند به شكل تعمدي شكل گرفت و يا اينكه بدون آنكه بخواهيد اين فضا به وجود آمد ؟ از ابتدا مي خواستم كه تمركزم بر روي انسان ها باشد ،اما خيلي اتفاقي به يك انسان رسيدم ،چون گمان مي كنم وقتي كه يك آدم را وارد فضاي يك عكس و يا نقاشي مي كنيم ،بهتر مي توانيم آنچه را كه در ذهن داشتيم ، به مخاطب منتقل كنيم . به خصوص اينكه سايه اي كه از حضور يك انسان ايجاد مي شود ،به خفه بودن و يا باز بودن آن كمك بسياري مي كند . در اين نمايشگاه هم در سه عكس آدم ها بسيار بسته اند و در اثر ديگري به فضايي خالي از هر آدمي مي رسيم . اين فضاها را در چيدمان نمايشگاه نيز رعايت كرديم و عكس ها را طوري قرار داديم كه از سياهي به خاكستري برسيم يا از حضور آدم ها در عكس به شيشه شيشه . البته در چند اثرم "انسان " وجود ندارد ،اما حتي در تابلوهايي كه اين اندام وجود ندارد ، حضور آدمي در پشت فضا حس مي شود . اصرار من بر اينكه اين عكس ها روي شيشه چاپ شوند ،هم بر اين اساس بود ،چون مي خواستم آنچه در ذهن دارم به شكل كاملي به تصوير كشيده شود و "شيشه "بهترين ابزار براي رسيدن به اين مقصود بود . تضادي نيز بين برخي از تابلوها وجود داشت كه مي توانست در فضاي كلي كار تاثير گذار باشد ،البته در جاهايي اين فضا كاملا شكسته شده است ،مثلا در يك عكس فضا با حضور يك انسان كاملا رئال است و در برخي ديگر اين مساله وجود ندارد .
ازآنجا كه دستگاهي براي چاپ عكس روي شيشه در ايران وجود ندارد، با مشكلي مواجه نشديد ؟ همان طور كه اشاره كرديد دستگاه چاپ و پرينت روي شيشه در ايران بسيار محدود است ،من ابتدا به چند مركزي كه در اين زمينه فعاليت مي كرد ،مراجعه كردم كه نتيجه كار چندان مطلوب نبود ،چون در آثاري كه چاپ مي شد،رنگ دانه هاي بسياري وجود داشت . در نهايت با آقاي " اخوين "آشنا شده و چاپ كار را به او سپردم و ايشان با توجه به تخصصي كه در مبحث چاپ و پرينت داشت ،دقت عمل ويژه اي صرف كرد . البته در اين رابطه ساعت ها بحث كرده و خروجي گرفتيم و در نهايت كارها به همان شكلي درآمد كه در نظر داشتيم .
عكاسي را با همين شكل ادامه خواهيد داد؟ يعني اگر قرار باشد كه نمايشگاه ديگري از عكس هاي شما برگزار شود در هيمن سبك و سياق خواهد بود ؟ من به خاطر عشقم به فيلمسازي به عكاسي روي آوردم و حتي ورودم به سينما با يك فيلم كوتاه شروع شد ، اما به تدريج "عكاسي "برايم بسيار جدي شد ،البته نمي دانم روال عكاسي ام به هيمن شكل ادامه خواهد يافت و يا خير ،به خصوص اينكه من در حال حاضر مشغول عكاسي خبري براي يك سايت نيز هستم ،اما اگر قرار باشد ، حتي فيلم هم بسازم و يا نقاشي كنم ،سعي ام بر اين است كه از زاويه ديگري به اين مقولات نگاه كنم . شايد برخي ها بعد از ديدن اين نمايشگاه به اين نتيجه برسند كه آنچه به تصوير كشيده شده است ،عكس نيست ،اما من مي گويم كه عكس را اين گونه مي بينم كه به نمايش گذاشته ام .
چه اندازه به طور آكادميك با هنر عكاسي آشنا هستيد ؟ من به واسطه دانشگاه تا حدي به شكل تئوري با مقوله عكس آشنا شده ام ،اما عكاسي را با همان راه "آزمون و خطا " پيدا كرده و به اين نتيجه رسيدم كه چطور مي شود يك عكس درست گرفت ،در واقع كاملا تجربي با اين هنر آشنا شدم .
حالا كه نمايشگاه برگزار و با عكس العمل مخاطبان همراه شده ايد ،چه اندزاه از نتيجه كار راضي هستيد ؟ نمي دانم . اين اتفاق قبلا نيفتاده بود تا بتوانم نمايشگاه خود را با آن مقايسه كنم ، ضمن آنكه تصويري از اتفاقي كه قرار است ،بيفتد وجود نداشت . از طرفي فرصت كافي نداشتم تا هر 17 اثري كه در اين نمايشگاه وجود دارد را تست بزنم ، بنابراين بسيار نگران بودم كه آنچه مي خواستم اتفاق نيفتاده باشد و تا آثار روي ديوار قرار نگرفت و به آنها نور داده نشد ، مضطرب بودم ،اما حالا كه عكس ها روي ديوارند ،بسيار راضي هستم . به غير از چند عكس كه به خاطر ابعاد كوچكش به نتيجه لازم نرسيد ، حالا حتي مي توانم بگويم كه مقداري هم هيجان زده ام ، چون توانسته ام كه آنچه را كه مي خواستم منتقل كنم . مخاطبانم هم سايه ها را دوست داشتند ،اگر چه متاسفانه حس سياهي درون عكس ها بر فضا تاثير گذاشته است .
فكر نمي كنيد كه چاپ شدن اين عكس ها روي شيشه توجه مخاطب را از هدفي كه مي خواستيد ،منحرف كند ؟ چاپ شدن روي شيشه و سايه اي كه در پشت آن وجود دارد بيشتر مي توانست ابهامي را كه مي خواستم ،ايجاد كند . از طرفي من ترجيح مي دهم كه از آنجا كه زاويه نگاه دايم در حال تكرار مي شود ، شكل كار متفاوت باشد . از طرفي من فكر مي كنم كه چاپ اينها روي شيشه چندان هدف مرا خنثي نكرده است و اتفاقي كه مي خوساته ام رخ داده . از طرفي مخاطبي كه براي ديدن عكس مي آيد ،آنها را روي شيشه مي بيند و اين جا خوردن آن برايم جذاب است .
منبع خبر : همميهن 2 |
نوشته شده توسط امیرشیرخدایی در ساعت 11:41 |
لینک
|
پنجشنبه هفتم تیر 1386
وقتی سوار ماشینی شده باشی که، به جای این که تو را به مقصد برساند، با آن جیب و کیفات را به ضرب چاقو بزنند و، زخمی رهایت کنند کنار اتوبان خشکِ ساوه؛ چه انگیزهای میماند برایت که از روی خیرخواهی و انتقاد، مثلاً به راننده تذکر بدهی کمربندش را ببندد، یا از مسافر بغلدستی انتقاد کنی که لنگاش را از روی پای زن مسافر بردارد، یا از مسافر جلویی بخواهی که سیگار نکشد؟ حالا، ـ به قول عمران صلاحی ـ حکایتِ ماست!
این روزها چه قدر دوست میدارم در اینجا، مثل گذشته، نق بزنم و بنویسم، ولی انگیزهای که برای نوشتن چیزی پیدا میکنم، پایدار نمیماند و، زود رنگ میبازد و، بیخیال میشوم. وقتی، نه فقط بنیاد فرهنگ و هنرمان که، دودمان همهچیزمان چنین بر دامان باد سوار شده، به شوخی میماند انتقاد از رنگ دیوار و، اندازهی تابلوی روی آن و، مدل شومینه و، جای مبل راحتی! این را بگذارید کنار بازی پرشتابی از روزمرّگی و، روز را به شب رساندن به دویدن، تا نان را به سفره رساندن، به نفهمیدن! بازی مسخکنندهای که انگار با زنجیری از جنس سرد و سختِ آهن ما را در آن میکشانند، روزبهروز بیشتر و سال به سال، درهمفشردهتر. گفتم این را تا کمی سبک کرده باشم گناهِ کمکاریام را شاید، و به چیزی بپردازم که امشب، از آن نمیتوانم بگذرم.
همیشه با شخصیتِ ابراهیم حاتمیکیا مشکل داشتهام، ولی برخی فیلمهایش را خیلی حرفهای میدانم و برخی را هم بسیار دوست دارم. آن چه از شخصیتاش همیشه آزارم داده، چیزیست که در
گفتوگوی «شبِ شیشهای»اش جلوهی بسیار روشنی داشت: من، ابراهیم حاتمیکیا، هم خیلی منتقدم و مستقل، هم خیلی طلبکار.
ابراهیم حاتمیکیا، در چندین سال گذشته، در اوج شهرت و اقبال رسانههای دولتی و غیردولتی به او، در اوج فروش فیلمهایش، در اوج استقبال تلویزیون از او، در اوج بازارگرمیهای دوستان پرنفوذ و هواداران پرشمار سینهچاکاش، هر بار که گفتوگو کرده، در قامت یک روشنفکر منتقد طلبکار جلوه کرده؛ که از من حمایت نمیشود، اذیتم میکنند، سختی بسیار میکشم، حق مرا خوردهاند و میخورند، تنهایم، غیرحکومتیام و... در «
شبِ شیشهای» دو سه روز پیش هم او همین لباس را به تن داشت، ولی این بار، نخستین باری بود که بخشی از حرفها و گلههای تند و تیزش راست بود، هرچند همین حرف های آتشین، مستقیم از تلویزیون پخش شد، متن آن در خبرگزاریها منتشر شد و دیروز، تیتر یک برخی روزنامههای دولتی هم بود! حاتمیکیا این بار آزردگیاش از فشارهایی را که بر اوست، با چاشنی طعنه و کنایه زدن به نورسیدهی سفارشی سینمای ایران، مسعود دهنمکی مخلوط کرد. او حق دارد. حتا اگر تاریخ مصرفاش هم گذشته باشد، بسیار آزارنده است که جانشین او، به قول خودش، «کوتولهای» باشد که نگاهاش به جنگ، «ارتجاعی» و «عقبافتاده» است.
اگر در چندین سال گذشته، حتا وقتی هم که در جلسهی دولت خاتمی، تصویب میشد که فلان مبلغ برای ساختِ فلان فیلم به او کمک شود، قیافهی منتقدان آزرده را به خود میگرفت، اکنون دیگر این قیافه، ساختگی به نظر نمیرسد، و تلخ است، خیلی تلخ... جالب است که این برنامه، تقریباً همزمان شد با درگذشت «فخرالدین حجازی» که شاید جوانترها او را نشناسند. فخرالدین حجازی، مشهورترین سخنور در میان هواداران انقلاب بود که در سالهای نخست انقلاب، شمار زیادی به خاطر شنیدن سخنرانیهای پیش از خطبهی او و نمایش شورانگیز و حماسیاش در سخنرانیها، به نماز جمعه میرفتند. حاتمیکیا حتماً یادش هست که در شهرهای دیگر ایران، برای دعوت از فخرالدین حجازی نوبت میگرفتند، و حتماً یادش مانده که چگونه هنگام سخنرانی، از فرط شور انقلابی و تکان دادن دستهایش، ناچار میشد کتاش را در میان ادای بریده بریدهی کلمات، از تن درآورد و روی زمین بیندازد و، مردم تکبیر بگویند، و اکنون، در سکوت خبری درگذشته است. حاتمیکیا شاید این روزها مثل خیلیهای دیگر، دربارهی تاریخ مصرف این سخنور مشهور فکر کرده و به حال خود اندیشیده است... شاید به قول خودش، وقتش را رساندهاند که پا از جنگ بیرون بگذارد و به سینمای دیگری قدم بگذارد.
حاتمیکیا میگوید به «دعوتِ» کسی به سینما نیامده، راست میگوید، ولی این را هم میداند که آنقدر تیزهوش بود و زبردست در سینما که، بتواند منحصربهفردترین «حمایت»ها را بگیرد برای ساختن فیلمهایی که من هم از تماشای آنها لذت بردهام. اکنون او دلگیر است از دخالتِ «تشكلهاي نظامی» در ساخت و نمایش فیلمهایش. آیا این هزینهی استقلالیست که او سالهاست شعارش را داده؟ یا مشکل بر سر گذر کردن او از اندازهی «نیاز»، «فهم»، و «قدِ» حامیان اوست؟ به گمان من، برگذشتن او از این سه چیز، به واقعیت نزدیکتر است؛ و هرچند من یکی همچنان از شخصیت او خوشم نیاید، باید افسوس بخورم که «سرمایه»ای چون او در سینمای ایران، در حال پایین کشیده شدن از اوج اثرگذاریست؛ هرچند باز هم به مددِ رسانههای رسمی و انتشار گلایههای تند او، جدال میان اقتدارگرایان مسلط بر سینما ادامه دارد، همچنان که در سایر عرصهها چنین است.
و سخن تلخ آخر: آنچه بر حاتمیکیا رفته و میرود، نمود و مقیاس کوچکیست از آنچه در یکی دو سال گذشته، بر کل این کشور رفته است. بیهیچ توضیحی، این نشانهها را کنار هم بگذارید: حاتمیکیا، حکومت، رسانههای رسمی، تبلیغات، تشکلهای نظامی، دهنمکی، ارتجاعی، عقبافتاده، کوتوله، جادهی ساوه، و فخرالدین حجازی! ((منبع: سایت خوابگرد))
نوشته شده توسط امیرشیرخدایی در ساعت 11:14 |
لینک
|
چهارشنبه ششم تیر 1386
سلام به سینما بلاگ خوش اومدی در این وبلاگ در مورد سینمای ایران و جهان میخونی حتما به ما سر بزن
نوشته شده توسط امیرشیرخدایی در ساعت 11:47 |
لینک
|